تبليغاتX
احساس جديد

احساس جديد

پنداشتم که می رسی از راه/ فرخنده تر ز معنی الهام

بهشت- 5

عصر، سوسن تلویزیون را روشن کرد و بعد فوراً آن را خاموش کرد. گوشی را برداشت و مدتی به صدای بوق آن گوش داد. گوشی را گذاشت سرجاش. بطری آبی از توی یخچال بیرون آورد و رفت کنار پنجره ایستاد. پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد. به دور دست خیره شد. بچه های همسایه توی تراس آواز می­خواندند. بی خودی یاد مادرش افتاد. وقتی که دبستان می رفت و مادرش صبح­ها موهاش را شانه می­زد، صورتش را می بوسید و هر روز سیبی توی کیفش می گذاشت. بچه ها یک صدا آواز می خواندند:

گنجشک ناز منی
مرغ خوش آواز منی
صبح که میشه پر می­زنی
نوکت رو بر در می­زنی.

برگشت و ثانیه ای به گوشیِ روی عسلیِ هال نگاه کرد. باز زُل زد به شهر. دود سیاهی ساختمان ­های دور دست را محو کرده بود.

می­گی منم جیک و جیک و جیک
گنجشگک شاد کوچیک.

به این فکر می­کرد که در میان ده میلیون جمعیت این شهر، حالا کیانوش کجاست؟ چیزی انگار به دلش چنگ می­زد.

هی بال­ها تو باز می­کنی
می­رقصی پرواز می­کنی
گنجشگک ناز منی
مرغ خوش آواز منی.

بغض گلویش را فشرد. پرده را کشید و آمد طرف عسلی توی هال. بطری را گذاشت روی عسلی. جلو تلفن زانو زد. دقیقه ای به گوشی تلفن خیره شد و بعد انگار بخواهد چیز مقدسی را لمس کند، کف دست­ها را کشید روی تلفن. سرش را گذاشت روی آن و بغضش ترکید. زیر لب گفت: «بهشت!».

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 21:5  توسط Moh3N  | 

بهشت - 4

سوسن با چند کیسه خریدِ روزانه از پله های جلوی مجتمع بالا آمد و رفت توی ساختمان. با کیسه های پر از میوه و نان و کالباس و شامپو و دستمال کاغذی و کنسر در را باز کرد. کیسه ها را گذاشت توی آشپزخانه. دو هفته گذشته بود و کیانوش تلفن نزده بود. رفت توی اتاق خواب. مانتوش را درآورد و برگشت توی آشپزخانه. کالباس ها و کنسروها را گذاشت توی یخچال. شامپوها و جعبه های دستمال کاغذی را گذاشت توی گنجه. سیب های قرمز را که ریخت توی ظرف شویی گریه اش گرفت. سیب ها را رها کرد و رفت توی اتاق خواب. از توی کشو میز توالت، از لابه لای کاغذهای درهم و برهم قبض های پرداخت شده ی تلفن و برق و گاز و آب، کاغذی را پیدا کرد. نشست روی تخت خواب و زانوهاش را تا توی سینه اش جمع کرد. برای چندمین بار شعری را که کیانوش درباره ی او سروده بود خواند:

شب ها
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
و بهترین واژه هام را بر می دارم
و می روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر.
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم:
               «سوسن ماه است»
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس می دهد
و دست های من
که آستین های او را بوییده اند.
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را بر می دارم
و
سفر می کنم به دورها
-مثل کرگدنی تنها-
از معبرِ اندوه تا متنِ کودکی
                                تا ملکوت سوسن
و بعد
در بارگاهِ سوسن -این بقایای عشقِ خداوند-
و در حضور معنویتِ پیراهنش
روحم را
               آتش می زنم.

 ■

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:37  توسط Moh3N  | 

بهشت - 3

محسن هو کشید و بخار دهانش ثانیه ای در هوا دوام آورد و بعد محو شد. روی نیمکت پارکِ کوچکِ محوطه ی مجتمع نشست و سیگاری آتش زد. به برفی که هنوز لبه ی باغچه بود نگاه کرد. به یاد سیمین افتاد. اولین زمستانی که به این جا آمده بودند، سیمین گلوله ی برفی را پرت کرده بود توی صورتش و دماغش از سرمای برف سرخ شده بود و خندیده بودند و سیمین ناگهان گم شده بود و او تمام حیاط و پارکینگ و لابه لای درخت ها را به دنبالِ او گشته بود و ناگهان دست های زنانه ای روی چشم هاش را پوشانده بود و او از شوق خندیده بود و گفته بود: "خیلی دوستت دارم" و بغض گلوش را فشرد و چشم هاش توی سرمای اواخر دی ماه سرخ شدند و سرفه اش گرفت و دود بریده بریده از دهانش بیرون زد و کیانوش از کنارش گذشت و رفت توی ساختمان و توی آسانسور و دکمه ی پنج و طبقه ی پنج و سوسن و شب سوسن خیلی زود خوابید و کیانوش تا صبح توی هال قدم زد و در وصف او شعری سرود و شعر را چسباند روی صفحه ی تلویزیون و با طلوع ِ صبح از آپارتمان سوسن بیرون زد.

 ■

سوسن وقتی بیدار شد، دقیقه ای، همان طور که روی تخت خواب دراز کشیده بود، به سقف اتاق خیره شد. بعد لبخندِ محوی زد و نشست لبه ی تخت خواب.

عصر به یکی از مشتری هاش که می خواست توی فریزر برود گفت شماره را عوضی گرفته است. تا شب منتظر تلفن کیانوش ماند، اما کیانوش زنگ نزد. روز بعد، نزدیک ظهر کیانوش زنگ زد. سوسن داشت جلو آینه موهاش را سشوار می کشید که صدای زنگ تلفن را شنید. گوشی را از توی اتاق خواب برداشت.

«سلام، سوسن.»
سشوار را خاموش کرد.
«سلام خوشگله، کجایی؟»
«توی خیابون، از تلفن عمومی زنگ می زنم. شعر رو خوندی؟»
سوسن کاغذی را از لای سینه اش بیرون آورد و به آن خیره شد.
«خیلی قشنگ بود. راستی راستی این رو خودت گفته ای؟»
«خوب راستش دوتایی با هم گفته ایم. یعنی مضمونش رو از تو الهام گرفته م.»
دمپایی هاش را درآورد و خوابید روی تخت خواب. سیم تلفن را دور انگشتانش پیچاند.
«یه جوری حرف بزن که ما هم بفهمیم. چی چی گرفته ی؟»
«فراموش کن.»
نشست لبه ی تخت. کفِ دستش را روی ملافه ی سفیدِ تخت کشید.
«کی می آی تو فریزر؟»
«شاید فردا شب اومدم. قراره امروز سی تا از کتاب هام رو یه کتاب فروشی بخره. اگه خرید، فردا شب حتما می آم.»
با خنده گفت: «نسیه هم می تونی بیای.»
«شما لطف دارید. یکی این جا داره می زنه به شیشه ی کیوسک. گمونم عجله داره. بعدا تماس می گیرم. خداحافظ.»

کیانوش تلفن را گذاشت و با عجله از باجه ی درب و داغانِ سر چهارراه بیرون زد، اما سوسن دقیقه ای گوشی را توی دستش نگه داشت و بعد آن را گذاشت سر جاش.
نگاهش به دیوار مقابل افتاد. چشم هاش را تنگ کرد و زُل زد به دیوار. به نقطه ای که سوسکی کز کرده بود و تکان نمی خورد. بدون آن که چشم از سوسک بردارد، خم شد و یکی از دمپایی ها را از کنار تخت برداشت و پرتاب کرد طرف سوسک.

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1390ساعت 19:9  توسط Moh3N  | 

بهشت - 2

سوسن خوابیده بود توی اتاق خواب. آفتاب درست توی چشم هاش می تابید. از خواب بیدار شد و دستش را سایبان چشم هایش کرد. نشست روی تخت خواب. رفت دست شویی و برگشت توی اتاق خواب. بسته ی اسکنانی را از روی میز توالت برداشت و گذاشت توی کشو. روی صندلی کوچک جلوِ میز توالت نشست و موهاش را شانه زد. به چشم هایش ریمل کشید. بعد لاک سورمه ای را برداشت و رفت توی هال. تلویزیون را روشن کرد و شروع کرد به لاک زدنِ ناخن های انگشتان پاهاش. ناگهان، انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، بلند شد و توی اتاق ها دنبال کیانوش گشت.کیانوش نبود، اما یادداشتی برای او روی عسلیِ هال، کنار گوشیِ تلفن، گذاشته بود:

                      سوسن جان، دیشب تا صبح نخوابیدم. نتوانستم 
                      بخوابم. جلو تلویزیون خواب رفتی و من گذاشتمت روی
                      تخت خواب. بعد بیدار ماندم و نگاهت کردم.  انگار
                      سال ها بود می شناختمت. انگار از بچگی  با هم
                      بزرگ شده بودیم. شاید قبل از بچگی. خودم  هم
                      درست نمی دانم چرا این طوری بود. توی زندان غلام
                      سگی می گفت تو ماهی. می گفت خیلی ماهی.
                      غلام سگی راست می گفت.

سوسن کاغذ را گذاشت لای دندان هاش و آن را از وسط پاره کرد. تکه های کاغذ از روژ لبش سرخ شدند. کاغذها را انداخت توی سطلِ آشغال.

صبح زود ماشینی ایستاد و سوسن را جلو ساختمانِ مسکونیِ خاوران پیاده کرد. توی آسانسور دکمه ی پنج را فشار داد و از فرط خستگی به دیواره ی آسانسور تکیه داد. چشم هایش را بست و تنها وقتی صدای باز شدنِ درهای آسانسور را شنید، چشم هایش را باز کرد و بیرون زد. به آپارتمان که رسید روی تخت خواب ولو شد. ظهر از خواب بیدار شد و دوش گرفت. قبل از ناهار به آرایشگاه تلفن زد و برای صبح روز بعد نوبت گرفت. بعد برای پُرو بلوز تازه اش به ژیلا خانم زنگ زد و برای بعدازظهر قرار گذاشت. یکی دو جای دیگر هم تلفن زد و بعد رفت توی آشپزخانه. کبریت را برداشت و سیگاری آتش زد. رفت کناره پنجره ایستاد. پرده ی پنجره رو به گل خانه را کنار زد و در کشویی آن را باز کرد. به بیرون خیره شد. برف یکدستی روی بام ها، لبه ی سیمانی پنجره ها، درخت های کنار خیابان، سقف ماشین ها و حتی حاشیه ی باریک تابلوهای فروشگاه ها نشسته بود. نرگس و رضا و پروین توی تراس همسایه با صدای بلند مشق می نوشتند. تلفن زنگ خورد، اما سوسن از جاش تکان نخورد. گذاشت آن قدر زنگ بخورد تا قطع شود، اما قطع نمی شد. کمی دیگر به صدای بچه ها گوش داد و بعد پنجره را بست. پرده را کشید و رفت سمت تلفن. گوشی را برداشت: «بنال!»
«سلام، سوسن خانم.»
«تو که عرضه ش رو نداری واسه ی چی وقتِ خودت و من رو می گیری؟ نکنه دیوونه ای؟»
«آخه ندیده بودمت. وقتی دیدمت فهمیدم که نمی تونم. تو ماهی سوسن.»
سوسن زد زیر خنده و سیم تلفن را دور انگشتانش پیچاند.
«در عوض تو خیلی خری. واقعاً خری.»
«می دونم، اما بازم می خوام بیام. می خوام بیام تو فریزر.»
دود سیگار را پاشید توی دهانیِ تلفن.
«ببین آقای کیا، من پولم رو می گیرم. حتی اگه تا صبح بشینی این جا و مثل دیوونه ها قدم بزنی یا چی می دونم، نیگام کنی، پول سر جاشه. شیر فهم شد؟»
«فهمیدم.»
با کانال گردان تلویزیون را روشن کرد.
«بالاخره نگفتی کارِت چیه؟ نکنه دستت با غلام تو یه کاسه ست؟ جنس منس رد می کنی؟»
«شعر می گم. تازگی ها یه کتاب چاپ کرده ام.»
سوسن انگار خنده دارترین حرف تمام عمرش را شنیده باشد، زد زیر خنده. آن قدر خندید که اشک جمع شد توی چشم هاش. از آن طرفِ خط صدایی نمی آمد. با دود سیگار حلقه ای توی هوا درست کرد و گفت: «پس تو هلفدونی چه غلطی می کردی؟»
«هیچی، اشتباه شده بود.»
به تلویزیون که آگهی نوعی صابون را پخش می کرد، نگاه کرد.
«خیلی خوب شاعر جون، فردا شب منتظرتم. ساعت ده.»

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:38  توسط Moh3N  | 

بهشت - 1

سوسن روی تخت خواب دراز کشیده بود. خواب بود و نبود. تلفن زنگ خورد. یک بار. دو بار. چند بار. بدنش از دیشب کوفته و بی رمق بود. دست راستش را بالا آورد و انگشتانش را زیر نوری گرفت که از پنجره تو می زد. یکی از انگشت هایش از ماتیک لبش سرخ شده بود. بلند شد و نشست لبه ی تخت خواب. به تلفن که روی عسلی ِ اتاقِ خواب بود زُل زد و زیر لب فحش داد: «کثافتِ آشغال!»

صدای محو کودکانی که توی تراس همسایه بازی می کردند، می ریخت توی آپارتمانِ زن. هوا کم کم تاریک می شد.

از روی تخت خواب که بلند شد حس کرد انگار از ساختمان بلندی پایین افتاده است. تمام بدنش به شدت درد می کرد. رفت سمت توالت. دقیق ای بعد سیفون را کشید و بیرون زد.

قرص روز سه شنبه اش را که دیشب فراموش کرده بود بخورد، از بسته ی روی میز توالت برداشت و رفت توی آشپزخانه. بطری آب معدنی را از توی یخچال بیرون آورد و جرعه ای با قرص سر کشید. تلفن دوباره زنگ خورد. با بطری آمد توی هال و گوشی را از روی عسلی برداشت.

«الو!»
«سوسن خانم؟»
«فرمایش؟»
«از دوستان غلام هستم. شماره ی شما را غلام بهم داد.»
نشست روی کاناپه.
«غلام سگی!؟مگه از زندون اومده بیرون؟»
«نه، اما من اومدم بیرون. دیروز اومدم. گفت اگه بخوام می تونم به شما زنگ بزنم.»
جرعه ای از بطری سر کشید.
«خوب، چی می خوای؟»
«می خوام برم تو فریزر.»
سوسن به ساعتِ دیواریِ توی هال نگاه کرد. باتری ساعت تمام شده بود و زمان نامربوطی را نشان می داد.
«کار و بار چی؟ منظورم اینه که جیبت چاقه؟»
«می پلکیم دیگه، هست»
«گفتی اسمت چیه؟»
«کیانوش، بچه ها صدام می زنند کیا.»
«کیا!؟ خوب کیا جون، کی می خوای بری؟»
«کجا؟»
«توی فریزر دیگه، خره!»
کیانوش با خنده گفت: «هر چی زودتر بهتر.»
سوسن انگشت کوچکش را از دورِ گوشی باز کرد و ناخنش را با دندان جوید.
«جا داری یا می آی این جا؟»
«جایی ندارم.»
«امشب که وقت ندارم. باشه واسه ی فردا شب. آدرس این جا رو داری؟»
«غلام نشونی ت رو داده.»
«فردا شب، ساعت ده.»
گوشی را گذاشت. سرش را تکان تندی داد و با این کار موهای بلندش را انداخت روی کمرش. بطری را گذاشت روی زمین، کنار پایه ی مبل. تلفن دوباره زنگ خورد. زن دقیقه ای زُل زد به گوشیِ تلفن و زیر لب گفت: «حروم زاده ها!» بعد دوشاخه اش را کشید. 

 استخوان خوک و دست های جذامی، مصطفی مستور، نشر چشمه ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:39  توسط Moh3N  | 

چقد حالم خوب نیست

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1390ساعت 23:38  توسط Moh3N 

کدام عشق دلیل می خواهد؟

i love you

دست خطی که یادآور روزهای خوبِ منه این وقتها که دلم تنگ توئه

ب.ب.ب.ب.ب.ب.ب

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1390ساعت 19:3  توسط Moh3N  | 

وقت با هم شدن ما..

هفت سال پیش، یه همچین ماهی بود که شناختمت.. همون وقتاش هم زود به زود می اومدم آی دیم رو چک می کردم ببینم آف گذاشتی یا نه. خیلی نگذشت که لیز خوردم در ات.. چه قدر دوست داشتم الهام.. چه قدر از دوریت میمردم گلی.. بدجور فرو رفتم تو وجودت.. الهام تو همه ی کسم شدی.. بیشتر از هر کسی دوست داشتم.. آرزوم شدی گلی..

تو این مدت بعضی چیزا باورم نشد.. نه رفتن ات... نه برگشتن ات.. و نه رفتن دوباره ات..

الهام ِ جونم، هیچوقت اتفاق چشمات، اون نازی و اون معصومیتش رو از یاد نمی برم.. نازکم، اون مهربونی بی حدت رو هیچ وقت خدا فراموش نمی کنم..

عزیزکم، همیشه دعا می کنم واسه خوشبختی بیش از بیش ت.. دوست دارم بهترین تصمیم ها و انتخاب ها رو داشته باشی..

زیاد دوست دارم و می بوسمت هر شب از این همه دوری

به قول گلی: مراقب خودت باش.. بیسکوییت بخور آروم باش

به قول شازده کوچولو: قربونت.... برم، فدات.... بشم، خدا نگهدارت.... باشه

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1390ساعت 18:47  توسط Moh3N  | 

ماهی را زود از آب بگیر..

یه وقتایی قدر یه کسایی رو ندونستم..

قدر گلی رو ندونستم
.
.
.
.
.
.
متاسفم

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1390ساعت 16:52  توسط Moh3N  | 

نگو به من بگو..

خیلی ممنون اینقدر آسون منو داغون کردی/واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی/منو به این محبت دو روزه مهمون کردی؟

 

+ فجیعاً خستمه!

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:23  توسط Moh3N  | 

هستی..

تو بر می گردی

و مهم نیست مردم چه می گویند.

مردم

همیشه باید حرفی برای گفتن

داشته باشند.

+نازکم، تو نیستی.. من نابود

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1390ساعت 21:45  توسط Moh3N  | 

بوی ماه..


- الهام، خیلی دوست دارم و میمیرم هر لحظه از ندیدنت..

شب و روزت قشنگ گلی :-*


- فدات.ب


-اونوقت من دق میکنما.. کافیه دو ساعت گوشیت از دسترس خارج باشه.

اونوقت میشم مث یه گنجشک که بچه هاشو با تفنگ زدن

 

- الهی فدات بشم مهربون

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 10:9  توسط Moh3N  | 

نیستم..


من عاشق تو اَم

چیز دیگری نیستم

نباشی

نیستم..


+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 10:5  توسط Moh3N  | 

انتخاب..


یک وقت

اشتباهی مرا پاک نکنی

هر وقت پاکن دستت بود

......... بگو از روی کاغذت آرام بروم کنار

+ بخواهی یا نخواهی در قلبم نشستی، حالا انتخاب کن، می خواهی تپش حیات باشی.... یا گلوله ای..



+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:52  توسط Moh3N  | 

وقتی چشمانم از تو پُر بود..

 

وقتی برای هزارم  

چیزی را برای کسی توضیح دادید  

و او باز هم همان کار را تکرار کرد  

بدانید مشکل از IQ جلبکیش نیست  

مشکل از نخواستن است ..    

 

+ گلکم، یه کم وقت دیگه، طاقت بیار کم بودن شازده کوچولوت رو..#*

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1390ساعت 22:7  توسط Moh3N  |