|
به نام یگانه سکان دار کشتی عشق وسلام:
زندگی بود . کار بود . تلاش بود . زحمت وخستگی بود . و خب البته آرامش بود . راحتی بود .
احترام هم بود.
اما یکی از لیوانهای زندگی خالی بود . ولی زندگی از این وضع راضی بود . ولی روزی ...
کسی آمد. چیزی آورد . زندگی ترسید . مقاومت کرد . چون از شرایط قبلی خود راضی بود .
ولی مقاومت فایده نداشت .
کم کم خواسته یا نا خواسته لیوان خالی زندگی پرشد پرشد ، و پرشد ، و لبریز شد .
ناخواسته لیوان را دردست گرفت . ناخود آگاه از آن سر کشید . طعم عجیبی داشت .
برای زندگی جدید بود . جالب بود . زندگی احساسش عوض شد . چیز جدیدی در وجود خود یافت .
زندگی خندید . دیگر مقاومت نکرد (یا شاید توان مقاومت نداشت ) تا ته سر کشید .
اوه . زندگی خندید . زندگی گریست . زندگی احساس عجیبی داشت . غم ، شادی ، امید ،
آرزو ، اندوهی شیرین و...
و زندگی چیزهای جدیدی می دید . چیزهایی شیرین ، واکنون دیگر خواستنی ، زندگی عوض شده بود .
زندگی به این وضع عادت کرد ، این وضع را دوست داشت .
ولی پس از مدتی هرچه گشت او را نیافت آن که آمد و لیوان خالی زندگی را پر کرد. گشت گشت و
گشت. ولی...
...ولی او نبود او لیوان را این بار، ولی خالی ، برای زندگی گذاشته بود ، و رفته بود ، و اکنون زندگی
مانده بود با لیوان ، و با این احساس جدید و ...
و زندگی پر از اندوه شد .
حالا باز هم لیوان خالی بود و زندگی تنها ، و زندگی سرشار . و تنها به لیوان خالی می نگریست .
ومیگریست.
و حالا، کار بود، تلاش بود ، زحمت بود ، خستگی بود ، و آرامش نبود ، راحتی نبود ، شادی نبود ، امید و
آرزو هم رفتند ، اندوهها همه تلخ شدند . و تنها شیرینی ، و تنها غم زندگی ، یاد او بود .
طاقت زندگی تمام شد. همه چیز را ترک کرد . دیگر از کار و تلاش هم خبری نبود . فقط خستگی بود و
فقط خاطره بود .
زندگی می دانست ، که هرچه هست ، دلیلش این چیزی بود که او را در بر گرفته بود . زندگی
می دانست ، که اگر می خواست ، می توانست خود را برهاند ، و راحت شود . ولی نه می خواست ،
و نه می توانست . زندگی این وضع را ، با همه ی سختی ها ، دوست داشت . زندگی این لیوان را ،
تنها یادگار او می دانست . تنها اثری که از او برای زندگی مانده بود ، وشاید شیرین ترین ، و حتی
غم انگیزترین یادگار. یادگاری با خاطره های بسیار.بنابراین با اندوهی تلخ ، با انتظاری شیرین ،
چشم به راه ماند و به خود می گفت " او بازخواهد گشت ..."
و در تمام این مدت ، از یادگاری او، از این تنها اثر او، و از این - حالا دیگر - عزیزترین لیوان زندگی ،
به خوبی محافظت کرد تا شاید او بیاید . و اگر بیاید ، زندگی حتما به او خواهد گفت ، از این
حس عجیب ، از این سالهای انتظار، از این انتظار تلخ ، ازاین انتظار شیرین ، و خواهد گفت که
در تمام این مدت ، این یاد او بود که همراه با یادگاری او تنهایی زندگی را ، به شیرین ترین شکل پر
می کرد ، و به او نشان خواهد داد لیوان را ، که به عنوان جزئی از زندگی ، هیچ گاه از او دور نشد .
اگر بیاید ، این بار، حتما او را در آغوش خواهد گرفت و حتما ، او را خواهد بوسید ودر آغوش او خواهد
گریست . حتما از او خواهد پرسید ، از این احساس و یک لحظه هم از او چشم بر نخواهد داشت ، و
نخواهد گذاشت تا او برود .
وزندگی با خود اندیشید " آیا او خواهد آمد ؟..."
و زندگی به خود می گفت " او خواهد آمد ..."
و اکنون زندگی سالهاست که آرام و اندوهناک به انتظار نشسته .
ولی آیا او، واقعا خواهد آمد؟
|