هر جمعه تنها و بیکار که می شد تصمیم می گرفت وزن کم کند و لاغر شود. رژیم بگیرد و و رزش کند. تصمیم می گرفت ازدواج کند و بچه دار شود و باقی زندگی اش را فقط به مسافرت کردن به همراه آن ها بگذراند.
تمام روزش را صرف نوشتن استعفایش می کرد. می دانست نامه اش هیچ اشکالی ندارد، با این حال به خودش می گفت: «باید لغات و دلایل بهتری پیدا کنم. جمله بندی اش رامی توانم بهتر از کار دربیاورم. راضی نیستم، می توانم نامه ی بهتری بنویسم.»
نامه را پاره می کرد و نوشتنش را می گذاشت برای هفته بعد.
اپرای قورباغه های مرداب خوار! |