با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند..... ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشده اند
با تو ، در یا با من مهربانی می کند
با تو ، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو ، با بهار می رویم .... در عطر یاس ها پخش می شوم ............در شکوفه ها می شکفم
با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم ، در نبض
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم........
با تو ، نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و ((بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ، شاخه های شسته ، باران خورده پاک )) همه خوش ترین یادهای من شیرین ترین یادگاری های من اند.
بی تو..............
بی تو ، رنگ های این سرزمین مرا می آزارند
بی تو ، آهوان صحرا گرگان هار من اند
بی تو ، زمین قبرستان پلید و غبارآلودی است که مرا در خود به کینه می فشرد .......... ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
بی تو سپیده دم هر صبح لیخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو ، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می کند
بی نو ، من با بهار می میرم .... در عصر یاس ها می گریم
در شیره ی هر نبات رنج (( هنوز بودن ))را و جراحت روزهایی را که همچنان زندهخواهم ماند لمس می کنم
بی تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی نگهبان سکوتم ، باغ پژمرده ی پامال زمستان.........................